کد مطلب: 6104
تاریخ درج مطلب: سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
استاد سید محمد فرزان به روایت حجة الاسلام آل طه (زید عزه) | محمد جواد شعبانی مفرد
نویسنده خاطرات خود از سید محمد فرزان بیرجندی (1273 _ 1349 ش) را بیان کرده است، به ویژه گزارشی از دورۀ شکّ او نسبت به برخی از مسائل عقیدتی که در گذر زمان برطرف شده است.

سید محمد فرزان بیرجندی از ادبا ومحققین کم نظیر معاصر در سال 1273 شمسی دیده به جهان گشود. وی در بیرجند و سپس مشهد به تحصیل مشغول شد و در معقول و منقول به کمال رسید. سپس به خدمت اداره فرهنگ آن دوره درآمد و سال‌ها در بیرجند و شهرهای دیگر خراسان به خدمت فرهنگ اشتغال داشت. بعدها به تهران آمد و در دانشکده ادبیات و الهیات به تدریس پرداخت. وی در تفسیر قرآن و فهم احادیث و اخبار تسلّطی فوق العاده داشت و به زبان فرانسه و عربی مسلط و در حلّ معضلات متون ادب فارسی و عربی یگانه بود. مقالات انتقادی و حواشی محققانه وی بر کتب ادبی از یادگارهای علمی اوست. از علم او مهم‌تر و درس آموز‌تر تقوا و تواضع و زهد کم نظیرش بود که هر کسی را شیفتۀ او می‌کرد. وی در سال 1349 دیده از جهان فروبست و در بارگاه حضرت عبدالعظیم در جوار قبر ابوالفتوح رازی آرمید.

آنچه در پیش روست خاطرات خطیب توانا حجة الاسلام آل طه دربارۀ آن مرحوم است.

 

شخصیت علمی

از خاطراتی که در زندگانی اینجانب بسیار خاطره خوش و پرباری بود، ملاقات با سید محمد فرزان از اساتید بزرگ ادبیات دانشگاه بود.

سید محمد فرزان از جهت ادبیات فوق العاده بود و همه دانشمندان ایران در مقابل او سر تعظیم فرود می آوردند و با مرحوم جلال همایی(رح) استاد ادب همدوره بود و می­گویند تقی­ زاده در مقابل او خضوع می­ کرد.

در دهه 40 که از سوی کارخانه روغن ­نباتی گل برای بهترین تألیف در مورد زندگانی امیرمؤمنان حضرت علی(ع) جایزه­ای به مبلغ 20 هزار تومان منظور شده بود، که نتیجه این کار جالب کتاب مرد نامتناهی مرحوم حسن صدر _ برادر صدر واعظ اصفهانی _ است؛ آقای سید محمد فرزان جزء هیئت داوران انتخاب بهترین کتاب در این مورد بوده است.

سبب آشنایی با سید محمد فرزان

هنگامی که آقای ابومحمد وکیلی _ دایی ­زاده و اخ الزوجه اینجانب _ در دانشگاه تهران تحصیل می­کرد، مرحوم سید محمد فرزان از اساتید او بود و در سفری که به تهران داشتم به مناسبتی مرا نزد او برد و من ایشان را مرد بااطلاعی یافتم. لکن این ملاقات به همین­جا خاتمه یافت و همین سابقه شد، تا در سفری که برای تبلیغ به بابلسر داشتم از طریق داماد ایشان که بازنشسته بانک بود و دو مرتبه در بانک عمران دعوت به کار شده بود ارتباطم با سید محمد فرزان آغاز شود. در آن هنگام مرحوم فرزان با تنها دختر خود در بابلسر زندگی می ­کرد و من نیز به جهت حضور در بابلسر ارتباطم با سید محمد بیشتر شد. سید محمد از اهالی بیرجند بود و اوائل به نام «سید محمد تهامی» معروف بود، در جلساتی که با ایشان داشتم، ایشان قضایایی که از ابتدای دوران نوجوانی تا اواخر برایش پیش آمده بود، برای من نقل کرد.

لطافت روح

سید محمد بسیار روح لطیفی داشت. مثلاً نقل می­ کرد یک شب کتابی را مطالعه می­کردم و داستان شاعری را می­خواندم که به عنوان عاشق اشعاری را سروده بود و از جمله اشعارش این مضمون بود:

من شبی بر اسب سوار بودم و به سوی معشوق خود می­رفتم. ناگهان در بین راه شیری پیدا شد و اسب جرأت نکرد جلو برود. اما من از اسب پیاده شدم و به اسب گفتم: اگر تو می­ترسی من در راه رسیدن به معشوق از شیر نمی­ترسم.

سید محمد می­گفت: به قدری این شعر خوش مضمون و لطیف بود که من بلند شدم و نشستم و خطاب به شاعر گفتم: احسنت، احسنت، احسنت ... و در هر مرتبه صدای من بلندتر می­شد به­ گونه ­ای که همسرم از خواب بیدار شد و مرا صدا زد: سید محمد! سید محمد! ولی من دیگر توجه نداشتم.

به ناچار همسرم رفت و پسر بچه ­ام را از خواب بیدار کرد و روی زانونی من نشانید و گریه بچه سبب شد که من برگشتم والا در آن حال آن قدر «احسنت، احسنت» می­گفتم که قالب تهی می کردم.

سید محمد می­گفت: یک شب به آسمان نگاه می­کردم و جمع ستارگان پروین را می­ دیدم که در شب بسیار زیبا به نظر می ­آید. آنقدر محو زیبایی ستارگان شدم و نگاه کردم که نفهمیدم چقدر ایستاده­ ام و هنگامی متوجه شدم که توان ایستادن نداشتم.

این­ها از ذوق سلیم این مرد حکایت می­کرد. داستانهایی را که نقل می­ کرد هم بسیار لطیف بود.

رازقیت خداوند

یکی از داستانهایی که سید محمد برای من نقل کرد این بود:

ایشان می­گفت: یکی از کشاورزان اطراف بیرجند برای من نقل کرد: فصل تابستان و موقع درو بود و من برای درو کردن به صحرا می­ رفتم. سابقاً رسم بود که کشاورزان وقتی برای درو کردن می­رفتند؛ آخر کارشان مقداری از گندم را برای خودشان درو می­کردند و به صورت پشته­ ای بر دوش می­گذاشتند و به سمت آبادی ما می ­آمدند. یک روز بعد از ظهر در حالی که پشته ­ای گندم بر دوش داشتم و به طرف آبادی می­ آمدم به قلعه خرابه­ ای رسیدم، برای رفع خستگی به دیوار آن قلعه خرابه تکیه دادم. یک دفعه صدای وزوز زنبوری بلند شد و در نزدیکی من صدایش قطع شد و در همان موقع صدای جیک گنجشکی بلند شد. طولی نکشید که دوباره صدای وزوز زنبور را شنیدم و به دنبالش صدای جیک گنجشک آمد. دفعه سوم تکرار این دو صدا با هم حس کنجکاوی مرا برانگیخت، معلوم بود حسابی در کار است و تصادفی نیست؛ دفعه چهارم خوب دقت کردم که ببینم صدای زنبور و گنجشک از کجاست؟ دیدم زنبوری در حالی که دانه گندمی با خود داشت از جلوی من عبور کرد و وارد سوراخ دیوار شد، من به دنبال زنبور رفتم دیدم گنجشک کوری در آن سوراخ است و این زنبور برای او غذا می­برد. تا زنبور می­رسد گنجشک منقارش را باز می­کند و صدای جیکش بلند می­شود و آن زنبور دانه گندم را در دهان گنجشک می­اندازد.

این داستان نشانگر رازقیت خداوند است، اگر گنجشکی به گنجشکی کمک می­ کرد، چون سنخیت داشت چندان مهم نبود، لکن این­که زنبوری مأمور روزی رساندن به گنجشک می­شود بیشتر انسان را متوجه این حقیقت می­کند که: ﴿و ما من دابةٍ إلّا علی الله رزقها ویعلم مستقرها ومستودعها﴾.

پیش از آنکه داستان بسیار شنیدنی و شیرینی از محروم سید محمد تهامی معروف به فرزان را برای شما نقل کنم به عنوان مقدمه باید عرض کنم:

اگرچه انسان برپایه استدلال و برهان مطالب را می­پذیرد یا رد می­کند اما چون انسان موجودی است که علاوه بر عقل، دارای احساسات و عواطف می­باشد چه بسا شنیدن خاطره ­ای بسیار مؤثرتر از استدلال و برهان است چنانچه از مرحوم آیةالله حاج شیخ مرتضی حائری این چنین نقل شده:

و من خود از امام راحل(ق) در جلسه درس اصول شنیدم که می­ فرمودند از تأثیر قصص قرآن غافل نشوید که بسیار در تنبه و بیداری انسان مؤثر است.

از سوی دیگر بسیاری از این داستان­ها حکایت از تجربه ­های بشری دارد که دانستن و به کار بستن آنها ارزان خریدن تجربه است و لذا حضرت امیر(ع) در وصیت خود به فرزندش امام مجتبی(ع)می ­نویسد: «العقل حفظ التجارب».

خاطرات دوران نوجوانی و جوانی

سید محمد می گفت: پدر من در بیرجند از اهل علم بود و اساساً خانواده ما خانواده علمی بود در خانواده ما رسم این بود که هرگاه چیزی ولو نیم سطر می­نوشتیم ابتدا یک فاء کشیده می­نوشتیم، در وسط آن یک الف، یک میم، یک عین و دو تا حاء و یک صاد قرار می ­دادیم و این حروف رمز «یا الله، یا محمد، یا علی، یا فاطمه، یاحسن و یا حسین و یا صاحب الزمان أدرکوني ولاتهلکوني» بود.

ممکن نبود مطلبی بنویسیم و این رمز را ننویسیم در کارها و گرفتاریها هم این عبارت را می­خواندیم و خیلی برای ما مشکل­گشا بود.

اولین کسی که در ایران به جای مکتب­خانه، مدرسه رسمی دایر کرد، امیر شوکت علم پدر اسدالله علم _ وزیر دربار محمدرضا _ بود. او در بیرجند مدرسه­ای افتتاح کرد و دانش­­آموزانی را پذیرفت.

سید محمد می­گفت: من وقتی به آن مدرسه می­رفتم که درس تاریخ آنها از سلسله مادها و هخامنشیان گذشته و ابتدای سلسله افشاریه بود و چون نادرشاه از منطقه ما بود، نتیجتاً من داستان نادر را خوب حفظ شدم.

یک وقت بنا شد از شاگردان امتحان بگیرند. تمام مردم آن­جا از زن و مرد برای تماشای امتحان بچه ­ها دعوت شدند. رئیس گمرک بیرجند که شخصیتش به گونه­ ای بود که بر سایرین تفوق داشت امتحان می ­گرفت. آقای امیرشوکت علم و چند نفر دیگر از بزرگان و محترمین شهر نشسته بودند و بچه ­ها برای امتحان دادن جلو آنها نشسته بودند.

رئیس گمرک کتاب تاریخ را برداشت و سلسله مادها را آورد و از اولین دانش ­آموز خواست آن را توضیح دهد. آن دانش ­آموز نتوانست جواب دهد. رئیس گمرک گفت: بنشین به دومین شاگرد گفت تو بگو، او هم نتوانست. سه چهار نفر به ردیف نتوانستند جواب بدهند به گونه ­ای که امیرشوکت روی صندلی از خجالت سرش را پایین انداخته بود و سید محمد می­ گفت من مرتب می­ گفتم: «یا الله، یا محمد، یا علی، یا فاطمه، یا حسن، یا حسین یا صاحب الزمان أدرکوني ولاتهلکوني».

وقتی نوبت به من رسید چون امیر شوکت پدرم را می­ شناخت، البته آن زمان پدرم فوت شده بود، در حالی که سرش پایین بود، شخصی که جلویش نشسته بود یک دفعه گفت: جناب امیر، سید محمد است. سید محمد است. همین که امیرشوکت سرش را بلند کرد، کتاب از دست رئیس گمرک بر زمین افتاد. خم شد و کتاب را برداشت و گفت خب، ترتیب کتاب به هم خورد، کتاب را باز می­کنم، از هرکجا که آمد جواب بده. کتاب را باز کرد از اول سلسله افشاریه آمد و من هم کاملاً از سلسله افشاریه اطلاع داشتم. سید محمد می­گفت: من شروع کردم به جواب دادن و صدای «احسنت احسنت» و «آفرین  آفرین» مردم بلند شد و امیرشوکت هم جان تازه­ای گرفت.

آغاز دوره شک

سید محمد می­ گفت: در آن مدرسه معلمی داشتیم که در عقیده منحرف بود و در من اثر گذاشت.

سید محمد می­گفت «اصبحتُ کافراً ملحداً زندیقاً»! صبح کردم در حالی که به هیچ چیز عقیده نداشتم ولی اصلاً اظهار نمی­ کردم. نماز می­خواندم، روزه می­گرفتم و تمام اعمال ظاهری را انجام می­دادم ولی به هیچ کدام عقیده نداشتم.

فکر کردم با این وضع چه کار کنم؟ با خودم تصمیم گرفتم به یکی از کشورهای اسلامی مثل مصر _ که از سایر کشورها قوی­تر است _ بروم و در کتابخانه ­های آنجا مطالعه و تحقیق کنم تا حق را پیدا کنم. به مادرم پیشنهاد کردم که به حج برویم.

قطعه زمینی داشتیم، آن را فروختیم با مادرم به سوی مکه راه افتادیم. در جده می‌خواستیم سوار کشتی شویم. بار سنگینی داشتیم. من بار را بر دوش گرفتم تا به عرشه کشتی بردم و این کار سبب شد که من گرفتار بیماری فتق شدم. با مادرم به مکه رفتیم و مثل سایر مردم لباس احرام پوشیدم در حالی که عقیده ندارم طواف و سعی و سایر مناسک را انجام دادم.

سید محمد می­گفت: منظره طواف و سعی و کثرت جمعیت مردم گرداگرد کعبه و در حال سعی در من اثر عجیبی گذاشت و با خود گفتم سید محمد، ممکن است که تمام این مردم نفهمیده باشند و تو یکی فهمیده ­ای که خبری نیست. در اینجا انکار من تبدیل به شک شد و با خود گفتم: شاید اینها فهمیده­ اند و من نفهمیده ­ام.

سید محمد می­ گفت: مادرم در این سفر از دنیا رفت، وفات مادرم و فتق گرفتن من سبب شد که از رفتن به مصر منصرف شوم و به بیرجند باز گردم و در آن­جا به عنوان معلم در مدرسه امیرشوکت استخدام شدم.

سفر به مشهد مقدس

سید محمد می­ گفت: فتق و شک هر دو مرا خیلی اذیت می­کرد. یک وقت به فکر افتادم که به مشهد بروم و از کتابخانه آن­جا استفاده کنم. قطعه زمینی داشتم، آن را فروختم و بدون خبر الاغی خریدم و شبانه سوار الاغ شدم و با قافله­ای به سمت مشهد حرکت کردم. در قافله روحانی ­ای بود که قصه ­ای از عنایات یکی از معصومین(عهم) برایم نقل کرد. یک دفعه گفتم: آشیخ! تو هم به این حرفها عقیده داری؟

تا این را گفتم، یک دفعه متوجه شدم که نباید کسی بفهمد که من چه کاره ­ام، لذا حرف توی حرف انداختم و به خیر گذشت.

وقتی به مشهد رسیدم، در مدرسه حسن خان که قبل از مدرسه نواب بود، و اکنون خرابه شده است حجره گرفتم. مرحوم آیت الله حاج آقاحسین قمی(ره) نزدیک مدرسه عباسقلی خان درس می­گفت و من به درس ایشان می­رفتم ولی با احتیاط و آهسته آهسته از کنار خیابان و کوچه ­ها عبور می­کردم تا کسی به من برخورد نکند. چون اگر کسی به من برخورد می­کرد، به قدری فتق من درد می­گرفت که بی­حال می­شدم. از طرفی چون آقازاده بودم، دنبال گرفتن شهریه از آیةالله حاج آقا حسین قمی(ره) نرفتم. مقدار پولی که از فروش زمین داشتم، به شخص بقالی دادم و گفتم این پول نزد شما باشد تا هر وقت احتیاج پیدا کردم از شما بگیرم. گاهی نزد آن بقال می­رفتم و ده شاهی، یک قران از او می­گرفتم.

سید محمد می­گفت: فتق و شک مرا اذیت می­کرد و از طرفی وضع مالی من رفته رفته بد می­شد.

عریضه نوشتن به ثامن الائمه حضرت رضا(ع)

یک روز مطالعه می­ کردم این مطلب توجه مرا جلب کرد: ظاهراً در بغداد عربی به درب باغ یکی از برامکه آمده بود و می­ خواست نزد آن برمکی برود و عرض حاجت کند ولی نگهبانان نمی­ گذاشتند. نهر آبی وارد باغ می­شد و آن برمکی کنار نهر مشغول قدم زدن در باغ بود. آن مرد عرب با ناامیدی تخته چوبی برداشت و با زغال شعری به این مضمون روی آن نوشت که: من آدم گرفتاری هستم و می­خواهم پیش شما بیایم ولی نگهبانان مانع می­شوند، مرا راه دهید، سپس تخته چوب را در آب انداخت.

آن برمکی همین­طور که مشغول قدم زدن در باغ بود، نگاهش به تخته چوب افتاد و دستور داد آن را بگیرند و آن شعری را که مرد عرب با ذغال نوشته بود، خواند و دستور داد مرد عرب را داخل باغ بیاورند، و به او کمک زیادی کرد.

خواندن این مطلب سبب شد که من لیقه دواتم را شستم و مرکب تازه در آن ریختم و قلم را دوباره تراشیدم و یک صفحه کاغذ تمیز برداشتم و نامه­ ای به امام رضا(ع) نوشتم به این مضمون که اگر واقعاً خدایی هست و اگر خداوند پیغمبرانی مبعوث کرده و اگر شما وصی پیغمبر آخرالزمان هستید من سه تا درد دارم: فقر، فتق، شک، آنها را شفا بدهید. نامه را به حرم بردم و بر روی ضریح انداختم و تا چند روزی روی ضریح بود و من هنگام تشرف به حرم آن را می ­دیدم.

برطرف شدن فتق

سید محمد می­ گفت: من در مدرسه حسن خان تدریس داشتم، لکن با شاگردان خود شرط کرده بودم که کسی حق اشکال کردن ندارد، زیرا من در جواب دادن باید بلند صحبت کنم و از این جهت فتق مرا بسیار ناراحت می­کرد، تا آن که روزی بدون توجه بلندبلند صحبت می­کردم ناگهان یادم آمد که من چرا بلند حرف می­زنم همان آن کتاب را بستم و به شاگردان اظهار کردم درس امروز بس است و برخاستم و به دستشویی رفتم و متوجه شدم که از فتق اثری نیست برگشتم و از هم حجره­ای خود که هندی بود، پرسیدم تو فتق بند مرا ندیدی؟ اظهار کرد: چند روز است که من فتق بند شما را در گوشه طاقچة حجره می­بینم با این‌ که در مدت بیماری فتق بند هیچ گاه از من جدا نمی‌شد. با خوشحالی یکی دو تومان پولی که نزد بقال داشتم همه را گرفتم و به رفقای مدرسه گفتم، امروز کوهسنگی مهمان من هستیم و به کوهسنگی رفتیم، رفقا مشغول تهیه غذا شدند ولی من از نهر عریض آن‌جا می ­پریدم ، بالای درخت می ­رفتم و از آن­جا به پایین می­پریدم و مقصودم این بود که اگر فتق من به وسیله حضرت امام رضا(ع) شفا یافته است اگر سه تیر روسی _ نوعی تفنگ _ به آن محل شلیک شود نباید اثری بگذارد. بنابراین مطمئن شدم که فتق من در اثر توجه ثامن الائمه حضرت امام رضا(ع) کاملاً شفا یافته است و باقی­مانده بود فقر و شک من.

برطرف شدن فقر

در هنگامی که من در مجاور حرم ملکوتی امام رضا(ع) بودم، یک روز امیر شوکت پرسیده بود در مدتی که سید محمد در اینجا تدریس کرده است آیا کسی به ایشان پولی داده است؟ گفتند: نه. امیر شوکت پرسیده بود. او چند روز در اینجا تدریس کرده است؟

گفتند: هفتاد روز. امیر شوکت هفتاد تومان حواله کرده بود که پست خانه برای من بیاورد، پست­چی به مدرسه حسن­خان آمده و سراغ مرا گرفته بود، مرا به پست­چی نشان دادند. پست­چی گفت: بیا پست­خانه. من به پست­خانه رفتم و هفتاد تومان به من دادند که شاید معادل هفتاد میلیون امروز باشد.

تا اینجا هم فتق و هم فقر من برطرف شده بود ولی هنوز شک من برطرف نشده بود.

برطرف شدن شک

یک روز تصمیم گرفتم به بیرجند برگردم، به بیرجند رفتم و در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) استخدام شدم، از آن­جا مرا به برازجان فرستادند و من مدتی در آن­جا ماندم. شبی کتاب می­خواندم. قصه سودة همدانیه توجه مرا جلب کرد. او از قبیله بنی همدان و از شیعیان وفادار علی(ع) بود و معاویه بُسر بن ارطاة را که شخص بسیار خشنی بود و با حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) بسیار دشمن بود، به آن­جا فرستاد. بسر، بر قبیله بنی همدان حاکم شد و بر آنها ظلم روا می­داشت. سوده برخاست و نزد معاویه آمد و گفت: ای معاویه، این حاکمی که برای ما فرستاده­ای مردهای ما را درو می­کند. ما آنقدر قدرت داریم که بتوانیم او را سرکوب کنیم ولی اکنون نمی­خواهیم از این راه وارد شویم. لذا آمده­ام و از ظلم بسر نزد تو شکایت می­کنم.

معاویه عصبانی شد و گفت: تو آمده­ای تا قدرت قبیله­ات را به رخ من بکشی؟ می­خواهی تو را بر شتر بدراه سوار کنم و پیش همان بُسر بفرستم؟!

هنگامی که معاویه این سخن را گفت سوده این شعر ار برای او خواند:

صَلّی إلا له عَلی روحٍ تَضمَّنَهُ            فَأصبَح فیه العدلُ مدفوناً

قدحالف الحقَّ لایبغي به بدلاً           فصار بالحقّ والإیمان مقروناً

درود پروردگار به روان آن شخصیتی _ علی(ع) _ که وقتی او را به خاک سپردند در حقیقت فقط جسمی را به خاک نسپردند بلکه حقیقت عدالت به خاک سپرده شد.

حضرت علی(ع) شخصیتی بود که با حق پیمان بسته بود که هیچگاه غیرحق را طلب نکند.

معاویه پرسید: این شعر درباره کیست؟

سوده گفت: درباره حضرت علی(ع) است.

معاویه گفت: تو نزد من برای تظلم آمده­ای و شعر در مدح علی می­خوانی؟

سوده گفت: چرا نخوانم؟ یک وقت علی بن ابیطالب(ع) برای ما شخصی فرستاده بود تا از ما زکات بگیرد. آن شخص اندکی بر ما تعدی می­کرد مثلاً از ده صاع، نُه صاع را با کیل معمولی برمی­داشت و در کیل دهم که زکات بود، کیل را سرپُر برمی­داشت. به او گفتیم: فقرا هم با ما در این محصولات شریکند و نباید سهم یک شریک از دیگری بیشتر باشد. به این نظر توجهی نکرد، لذا من نزد حضرت امیر(ع) رفتم. حضرت می­خواست نماز بخواند. تا من رسیدم حضرت نشست و نماز نخواند و گفت: مادر چه کار داری؟ گفتم این گردآورنده زکات بر ما اجحاف می­کند. تا این حرف را زدم حضرت امیر(ع) شروع کرد به گریه کردن و گفت: خدایا شاهد باش ما این افراد را نمی­فرستیم که بر مردم ظلم کنند. سپس یک تکه چرم از شالش برداشت و نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم: قد جائتکم بینةٌ من ربکم فاوفوا الکیل والمیزان ولا تبخسوا الناس أشیاءهم ولا تعثوا في الارض مفسدین.

بنام خداوند بخشنده مهربان: از جانب پروردگارتان بنیه ­ای نازل شده است همیشه به کیل و میزان وفادار باشید. با مردم به غیرعدالت رفتار نکنید و در زمین فساد نکنید. سپس حضرت علی(ع) نوشت: هرکس این نامه را آورد و به تو داد، آن­چه در اختیار داری به او تحویل بده و خودت را معرفی کن.

سید محمد می­گفت: وقتی من این قضیه را خواندم بلند شدم و نشستم و به خود گفتم: خُب سید محمد گیرم پیغمبر(ص) و علی(ع) می­خواستند بر مردم ریاست کنند و از جانب خداوند خبری نیست ولی علی نشسته است و گریه می­کند.

و این گریه حضرت علی(ع) دلیل است که خدا و پیغمبر راست است و به بهشت و جهنم ایمان دارد.

وقتی به این فکر رسیدم شک من برطرف گردید و با خود گفتم حتماً خبری هست و به این نحو فقر، فتق و شک من در اثر عنایت حضرت ثامن ­الائمه(ع) برطرف شد.

در خاتمه باید توجه داشت که گاهی قضایایی هرچند کوچک و ناچیز منشأ حوادث بسیار بزرگی می­گردد همان طوری که در جهان علم و صنعت حوادثی بسیار کوچک منشأ تحولات بسیار عظیم شده مانند افتادن سیب از درخت یا لرزش سرپوش دیگر بر اثر بخار یکی مایه کشف جاذبه زمین و دیگری کشف نیروی بخار گردیده و این همه اختراعات شگفت­ انگیز جهان بشریت از این دو حادثه کوچک بوجود آمده است همچنین در تحولات روحی چه بسا وقایعی بسیار کوچک موجب انقلاب روحی می­شود همانطور که لغزشی هرچند کوچک موجب انحراف بزرگی می­شود.

و این خود نکته توحیدی است که در قرآن کریم از آن به هدایت و ضلالت تعبیر می­شود. چگونگی هدایت الهی از اسرار خداوندی و حاوی نکات توحیدی است به شبهه ­ای واهی قلب واژگون می­شود و دل حیران که آتش برهان و استدلال عقلی در آن اثر نمی­ کند و این خداست که از سر لطف یاری می­کند و قلب را با نکته ­ای ولو به حسب ظاهر کوچک متحول می­ سازد و این سر خداست که در هدایت بندگان همواره هشدارهای پیاپی می­فرستد تا دل آدمی کجا و کی نرم گردد.

در این حکایت مرحوم استاد فرزان تحت تأثیر انکار آموزگار ابتدائی که منحرف بوده قرار می­گیرد و این سبب لغزش او می­ گردد و سالها تحصیل و مطالعه کتابهای بسیاری، او را از این گمراهی باز نمی­ دارد اما با دیدن منظره طواف و سعی از حالت جزم و بی ­اعتقادی به حالت تردید بدل می­شود و عاقبت به محض توجه به گریه حضرت امیر قلب شکسته و نور ایمان در آن می­تابد.

بی­ جهت نیست که رسول خدا(صل) با اینکه اشرف کائنات است به این دعا مداومت می­فرمود اللهم لاتکلنی الی نفسی طرفة عین ابداً.

 

کتاب شیعه ش 11 و 12 


...
ارسال نظر
نام
ایمیل
متن
ارسال
تازه ها
پربازدید
مقالات مربرط
دورنمای درونمایۀ صحیفۀ سجادیه
رونمایی از کتاب زندگی‌نامه آیت‌الله العظمی بروجردی(ره)
🔰 انتشار کتاب احوال، افکار ، آثار علامه شیخ محمّد حسین کاشف الغطاء (م1373)
ضرورت گریزناپذیر اجازه ،شیخ آقابزرگ تهرانی |ترجمه عبدالحسین طالعی
برگى از زندگى سيد جمال الدين اسدآبادى نوشته: علامه شيخ على كاشف الغطاء (م 1306) تصحيح: رضا مختارى
زندگینامه خودنوشت آیة اللـه سیداحمد زنجانی (م ۱۳۹۳ ق)
عظمت مجلسى ره
امام سجاد علیه السلام و بینش صحیح اسلامی از منظر صحیفه سجادیه| دکتر احمد راسم النفیس ترجمه عبدالحسین طالعی
کتاب‌شناسی و نقد «الصحیح من سیره الامام علی علیه‌السلام»| حسین نعیم آبادی
اجازات شیخ نعمة غول العاملی المیسی | محمد سمامی حائری
احضار ارواح
چرا همه اسناد کافی حجت است؟| محمد فایزی
معرفی میراث فقهی رویت هلال
مؤيدات تحريف فهرست نجاشى درباره ابويعلى
بازمانده هایی از میراث کهن حدیثی امامیّه| امین حسین پوری
سیاست استعمار انگلیس در ایرانِ عصر ناصرى و راهبرد میرزای شیرازی در نهضت تحریم تنباکو | به کوشش: محمدصادق ابوالحسنی
استاد سید محمد فرزان به روایت حجة الاسلام آل طه (زید عزه) | محمد جواد شعبانی مفرد
حدیث النوروز في کلام العلّامة ابن فهد الحلّي |رضا المختاری
همایش ”مدرسه کلامی - فقهی شیعه در لکهنو“
تببین جایگاه علمی مرحوم علامه غفران مآب موسس مدرسه علمی شیعه در لکهنو
کتاب شیعه به منزل ۱۳ و ۱۴ رسید + فهرست مطالب
شیخ ابوالقاسم کبیر
مدیر مؤسسه کتابشناسی شیعه، در گفتگوی اختصاصی با شبکه اجتهاد
امام موسی صدر در ساحت علم و سیاست
یادی از آیت‌الله حاج شیخ «علی‌محمد ابن‌العلم» از علمای قرآنی خوزستان
رضا مختاری
دسترسی به متن کتابهای نرم افزار مکتبه اهل بیت علیهم السلام
عبد الحسین طالعی
جرعه ای از دریا جلد اول| مقالات آیت الله شبیری زنجانی
قربان مخدومی
ترجمه های صحیفۀ سجادیه به زبانهای غیر فارسی / سید امیر حسین اصغری
همایش بزرگداشت علامه سید هبة الدین شهرستانی در دانشگاه کوفه + تکمیلی
اجازه سید حسین موسوی خوانساری به میرزای قمی و تذکر یک اشتباه | محسن صادقی
علی اکبر زمانی نژاد
نامۀ آية‏اللّه‏ العظمى مرعشى نجفى به استاد سعيد نفيسى / عبد الحسین طالعی
یادداشتی به قلم آیت الله خویی درباره تشرف شیخ محمد شوشتری کوفی
آیت الله سید محمد نبوی عالم سرشناس دزفول دعوت حق را لبیک گفت
اسرار الصلاة شهيد ثانى رحمه‏الله | علی اکبر زمانی نژاد
فهرست نسخه های خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی 31 / از ابوالفضل حافظیان بابلی
احسان الله شكراللهی طالقانی
ابوالفضل حافظیان
بازدید مقام معظم رهبری از غرفه موسسه کتاب شناسی شیعه در نمایشگاه مشکات
مشروع ‏الموسوعة الكبيرة حول‏ التراث المكتوب للشيعة أوالوسيلة إلى تصانيف الشيعة
نامه هایی از و به مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی / به مناسب سالروز درگذشت دکتر شهیدی
سندی منتشر نشده از آیت الله خویی در دفاع ازانقلاب اسلامی مربوط به 48 سال پیش
گزارشی از عملکرد 6 ماهه موسسه کتاب شناسی شیعه
تحقیق و انتشار نهج‌البلاغه از روی کُهَن‌ترین نسخه‌های موجود
به مناسبت در گذشت دکتر محمود فاضل
بزرگترین کتاب‌شناس قرن اخیر +تصاویر
سندی نو یافته به خط مبارک شهید ثانی (ره) درباره خاندان شهید اول و علمای جبل عامل
نمایش فایل های ویدئویی
ابتدای سایت | Back to top