کد مطلب: 5036
تاریخ درج مطلب: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
يكي از عجايب عصر!
مدرس به روايت ملك‌الشعراي بهار

يكي از شخصيت‌هاي بزرگ ايران كه از فتنه مغول به بعد نظيرش بدان كيفيت و استعداد از حيث صراحت لهجه و شجاعت ادبي و ويژگي‌هاي فني در علم سياست و خطابه و امور اجتماعي ديده نشده، سيدحسن مدرس ـ اعلي‌الله مقامه ـ است. ما رجال اصلاح‌طلب و شجاع و فداكار مانند اميركبير و سيد‌جمال‌الدين اسد‌آبادي، امين‌الدوله، سيد‌عبدالله بهبهاني، سيد‌محمد طباطبائي، سيد‌جمال‌ اصفهاني و ملك‌المتكلمين (اعلي‌الله مقامهم) و غير ايشان بسيار داشته و داريم كه هر يك از اين بزرگان شخصيت‌هاي برگزيده و تاريخي مي‌باشند؛ اما مدرس از هر حيث چيز ديگري بود.
در مدرس جنبه‌ فني و صنعتي و هنري بود كه او را ممتاز كرده بود. علاوه بر اينكه از جنبه علمي و تقديس و پاكدامني و هوش و فكر نيز دست كمي از هيچ‌ كس نداشت و سرآمد تمام اين خصال، سادگي و بساطت و شهامت آن مرحوم بود و مهمتر از همه، از خودگذشتگي و فداكاري او بود كه در احدي ديده نشده است.
مدرس به تمام معني عالمي «فقير» بود. آن فقري كه باعث فخر پيغمبر ما (صلي‌الله عليه) بود و مي‌فرمود: «الفقر فخري»؛ همان فقري كه عين بي‌نيازي و توانگري و عظمت او بود. مدرس پاك و راست و شجاع بود. او با خرافات دشمن بود. با اصلاحات تازه و نو همراه بود، و بالجمله يكي از عجايب عصر خود شمرده مي‌شد.
مدرس مجتهد مسلّم بود، فقيه و اصولي بزرگي بود. به تاريخ و منطق و كلام آشنا و در سخنراني و خطابه در عهد خود همتا نداشت و چون عوام‌فريب نبود و غرور پاكدامني و ثبات عقيده در او بي‌اندازه قوي بود، هيچ‌گاه درصدد دفاع از خود در برابر حمله‌ها و تهمت‌هائي كه به او زده مي‌شد، برنمي‌آمد. همچنين هتاك و بي‌نزاكت و مفتري نبود. ‌حقايق در افكارش بيشتر متمركز بود تا ظاهر‌سازي و مردم‌فريبي. يكي از اسرار موفقيت‌هاي او در خطابه نيز همين معني بود. كينه‌جوئي در آن مرحوم وجود نداشت. به اندك پوزشي از دشمنان گذشت مي‌كرد و از آنها به جزئي احتمال فايدة عمومي، حمايت مي‌نمود و احساسات را در سياست دخالت نمي‌داد.
مدرس در مجلس دوم جزء علماي طراز اول و در انتخابات دوره سوم تا دوره‌ ششم از تهران انتخاب شد. شرح زندگاني پارلماني آن مرحوم به اختصار در «تاريخ مختصر احزاب سياسي» شرح داده شده است. بعد از ختم دورة ششم مجلس، دولت و شهرباني و شهرداري شروع به تجهيزاتي كردند و وكلاي دولتي دسته‌بندي‌هائي آغاز نمودند كه تهران را هم مانند ايالات و ولايات در زير يوغ اطاعت خود درآورند.
مدرس از احمد‌شاه راضي نبود. او به سردار سپه نيز روي خوش نشان نداد. سردار سپه مجلس مؤسسان را انتخاب كرد و در آن مجلس مدرس و اقليت رفقاي او انتخاب نشدند و هيچ كدام در آن مجلس شركت ننمودند و آن مجلس رأي به پادشاهي او داد و تاج پادشاهي ايران زينت‌افزاي فرق رضاخان شد. بعد از پادشاهي او، مدرس گفت: «اين كار نبايد مي‌شد؛ ولي سستي و اهمال هموطنان كار خود را كرد، ما هم تا جائي كه بشر بتواند تقلا كند، سعي كرديم و حرف خود را گفتيم و كشته هم داديم.»
مدرس در انتخابات دوره‌ ششم به شاه نصيحت كرد كه در انتخابات مردم را ‌آزاد بگذارد. اين پيشنهاد در ايالات مؤثر نيفتاد؛ اما در شهر تهران نتوانستند از ‌آزادي نسبي مردم جلوگيري نمايند. افكار عمومي در نتيجه مشاهده فداكاري‌ها و شهامت‌‌هاي بي‌مانند جمعي قليل در برابر آن قدرت بي‌باك و وسيع، متوجه مدرس و ياران او بودند. مدرس نه نفر از دوستان خود و اعضاء فراكسيون اقليت را كانديدا كرده بود. روزي شاه به او گفته بود: «رفقاي شما نبايد از تهران انتخاب شوند! بهتر آن است كه از ولايات آنها را انتخاب كنيم.» او گفته بود: «كانديداهاي من اگر انتخاب نشوند، بهتر است تا به زور دولت وكيل شوند.» هفت تن از نه تن كانديداي مدرس از تهران انتخاب شدند و يك تن از آنها ـ آقاي زعيم ـ از كاشان انتخاب شد، و مجلس ششم افتتاح گرديد.
مال‌اندوزي شاه
روزي از روزهاي تابستان روز پنج‌شنبه بود و مدرس با شاه صبح زود ملاقات كرده بود. ‌مدرس به من گفت: امروز به شاه گفتم: «مردم راجع به تهيه ملك و جمع پول، پشت سر شما خوب نمي‌گويند. شما پول مي‌خواهيد چه كنيد؟ ملك به چه كارتان مي‌‌خورد؟ اگر شما پادشاه مقتدر و محبوبي باشيد، ايران مال شماست، هرچه بخواهيد، مجلس و ملت به شما مي‌دهد؛ ولي اگر به پول‌داري و ملك‌گيري و حرص جمع مال شهرت كنيد، برايتان خوب نيست. مردم كه پشت احمد‌شاه بد گفتند، براي اين بود كه گندم ملك خود را يك سال گران فروخت و شهرت داشت كه پول جمع مي‌كند و چون مردم فقيرند، بالطبع از كسي كه پول زياد دارد، بدشان مي‌آيد. شما كاري نكنيد كه مردم از شما بدشان بيايد. طوري رفتار كنيد كه اين حرفها گفته نشود. قدري پول به بهانه‌هاي مختلف خرج كنيد: جائي بسازيد، مدرسه‌‌اي، مريضخانه‌اي. كاري كنيد كه بگويند، اگر پولي هم داشت، براي اين كارها بود و بعد از اين مخصوصاً به املاك مردم كار نداشته باشيد. ملك‌داري حواس شما را پرت مي‌كند...»
روزي به مدرس چند تير زدند و قلب او را نشانه كردند؛ ولي به دست چپ اصابت كرد و به قلب وارد نيامد. صبح سر آفتاب تلفن كردند كه: «مدرس را زده‌اند و او را به مريضخانه نظميه برده‌اند.» من با عجله درشكه گرفته، به مريضخانه رفتم. مرحوم مدرس روي آمبولانس دراز كشيده بود و از دست چپ او خون جاري بود و هنوز نبسته بودند. مدرس مرا ديد و گفت: «مترس، طوري نشده است.» بعد گفت: «به شاه تلگراف كن و بگو: نزديك بود دوست شما از ميان برود؛ اما خدا نخواست!» در مجلس بعد از اين واقعه، هنگامه‌اي راه افتاد. در همان روز تيرخوردن مدرس، من وارد اتاق درگاهي ـ رئيس شهرباني ـ شدم، جمعي آنجا بودند؛ رئيس نظميه عقيده‌اش اين بود كه اگر دولت مصونيت را از بعضي افراد بردارد، ايشان دست قاتل حقيقي مدرس را گرفته، به عدليه تحويل خواهند داد. بعضي هم در كريدورهاي مجلس گفتند كه: «داور وزير عدليه رضاخان محرك اصلي است!»
اين واقعه كدورتي بين شاه و مدرس ايجاد كرد و ديگر ملاقات‌هاي روز پنج‌شنبه موقوف گرديد و كابينه حاج مخبرالسلطنه به روي كار آمد و اطرافيان براي پيشرفت خود، بار ديگر مدرس را لولو قرار دادند و او را به مخالفت مجبور مي‌كردند؛ اما مدرس ديگر آن دل و دماغ سابق را نداشت و بوي دوروئي و فساد و علائم ظلم و اجحاف را از در و ديوار مي‌ديد و رفقايش روز به روز كاسته، به چند تن انگشت‌شمار منحصر گرديد.
من يكي و دو نفر افتخار داريم كه تا ختم مجلس و بلكه تا شبي كه مدرس را بردند، نسبت به او وفادار مانديم و به نصيحت مكرر تيمورتاش ـ وزير دربار رضاخان ـ كه آينده را كاملا پيش‌بيني مي‌كرد، توجه ننموديم؛ چون به زندگي در زير سلطة قدرت اراذل چندان علاقه نداشتيم...
مدرس در خانه نشست. بعضي به اروپا گريختند مانند آقاي زعيم، بعضي به كارهاي شخصي و ملكي پرداختند مثل آقاي دكتر مصدق و بيات و آشتياني. به بعضي ‌هم كارهاي عمده و مهم از قبيل ايالت و سفارت و وزارت دادند مثل تقي‌زاده و علاء و من هم به تأليف و تصحيح كتاب و تدريس پرداختم و بعد از يك سال به زندان رفتم!
مدرس مي‌فرمود: با سستي و عدم لياقت دربار و ناداني وليعهد، اصول ديانت و اخلاق و هر كس كه پيرو ديانت و اخلاق بود به باد رفت و به قول مستوفي‌‌الممالك طوري اخلاق را فاسد خواهند كرد كه صد سال مجاهده و زحمت و تأليف كتب و رسالات نخواهند توانست اين فساد را مرتفع سازد.
بنابراين اين مرد عجيب شبها خوابش نمي‌برد. با آنكه در صورت ظاهر شكست‌خورده بود، باز هم روح قوي او بيكار نمي‌نشست، مي‌خواست جلو اين فتنه را يكّه و تنها سد كند. به هر چيز فكر مي‌كرد و عاقبت كسي نفهميد چه كرد...
دستگيري
سرتيپ محمد‌خان درگاهي ـ رئيس شهرباني ـ عداوت و بغض بخصوصي با مدرس و ماها داشت و در انهدام بنياد حيات ما ساعي و جاهد بود. او مدرس خانه‌نشين را نتوانست سلامت ببيند؛ پرونده‌هائي ساخت و شبي با چند تن دژخيم وارد خانه سيد شد. آقا سيد‌جلال‌‌الدين تهراني قبلاً آنجا بوده است. محمد درگاهي وارد مي‌شود و دشنام به مدرس مي‌دهد، مدرس به او تعرض مي‌كند، درگاهي خود را روي پيرمرد مي‌اندازد و او را كتك مي‌زند. در اين حين فرزند او سيد‌عبدالباقي از اتاق ديگر مي‌رسد و با درگاهي طرف مي‌شود. سپس امر مي‌دهد دژخيمان سيد را سربرهنه و يك لاقبا دستگير مي‌كنند و اتاق او را هم تفتيش كرده، چهارهزار و هشتصد تومان وجهي كه باقي ماندة پنج‌هزار تومان نامبرده بود، از زير تشك مرحوم مدرس برمي‌دارند و به او مي‌گويند: «اين پولها را از كجا آورده‌اي؟ لابد از خارجي‌ها گرفته‌اي!» و با توهين‌‌هاي زياد او را از خانه بيرون مي‌برند.
كيسة كرباسي كه آماده كرده بودند، بر سر آن مرحوم مي‌اندازند ـ و او را از ميان افراد پليس و صاحب‌منصب پليس كه قدم به قدم مخصوصا در دكاكين گذر گماشته بودند، عبور داده، به ماشيني كه مهياي اين كار بود، مي‌رسانند و شبانه او را به دامغان مي‌برند. و چون عمامه مرحوم در تهران مانده بود، بين راه كلاهي پوستي سياه‌رنگ مندرس براي آنكه سرش برهنه نباشد و كسي هم او را نشناسد، بر سر او مي‌گذارند ‌و با اين صورت او را به يكي از قلاع مخروبة خواف در جنوب خراسان كه اتاقي نيمه‌خراب و سراچه و دو درخت توت داشته است، مي‌برند و در آنجا حبس مي‌‌كنند!
دو نفر عضو آگاهي و ده نفر امنيه و يك اتاق خراب، مجموع زندان و زندانبانان او را تشكيل مي‌داده است. تا مدتي كسي به فكر غذا و اسباب زندگي آنها نبوده؛ ولي بعدها مصارف همة اينها را ماهي پانزده تومان معين كردند. در واقع اين مبلغ براي خرج سيد بوده است؛ اما بديهي است ژاندارم‌ها و دو عضو آگاهي تا سير نشوند، به محبوس بيچاره چيزي نخواهند داد!
روزي ورقه كوچكي به خط مرحوم مدرس در شهر مشهد به دست آقاشيخ احمد بهار مدير روزنامه بهار (دائي‌زاده حقير) مي‌رسد. اين ورقه را يك نفر از آن امنيه‌ها محض رضاي خدا آورده و به آقاي بهار داده بود. مدرس در آنجا نوشته بود كه: «زندگي من از هر حيث دشوار است، حتي نان و لحاف ندارم...» اين ورقه، رقم قتل آن امنيه و آن كسي بود كه ورقه به نام او بود. ‌آقاي بهار آن ورقه را به اعتماد مردانگي و وجدان‌داري به آقاي اميرلشكر جهانباني مي‌دهد و از او اصلاح اين ناهنجار را درخواست مي‌كند. جهانباني قول اصلاح مي‌دهد و به تهران مي‌نويسد و گفته شد كه قدري حالش از حيث غذا بهتر شد؛ اما كسي چه مي‌داند؟ زيرا ديگر نامه‌اي از مدرس به احدي حتي به فرزند محبوبش هم نرسيد!
يك ‌بار پسرش به شيخ احمد ـ دوست آن مرحوم ـ به ديدن پدر رفتند. ‌در بازگشت ما نتوانستيم خبري جز عبارت «سلامتند» از ايشان كسب كنيم. فقط يك مشت توت خشكيده كه آن مرحوم به دست خود از درخت محبس چيد و براي من به يادبود فرستاده بود، از دستمالي سفيد بيرون آوردند و به نام آن مرد بزرگ به آخرين دوست او دادند!
آقا سيد‌عبدالباقي اظهار مي‌دارد كه رئيس شهرباني تربت حيدريه كه چندي مأمور مدرس بوده و به او عقيده داشته، يادداشت‌هائي در شهر تربت هنگام عبور به سوي خواف به من داد؛ ولي من نتوانستم با خود ببرم و گمان مي‌رفت كه تفتيش كنند و بگيرند؛ لذا گفتم در مراجعت از شما خواهم گرفت ولي در مراجعت نتوانستم او را ملاقات كنم و آن يادداشت‌ها نزد مشاراليه باقي ماند و هنوز نزد آ‌ن شخص باقي است. اين است يادداشت‌هاي آن مرحوم كه هنوز به دست نيامده است.
مرحوم مدرس 65 سال داشت كه دستگير شد و نُه سال زنداني بود و در زندان با بدن نحيف و دل شكسته روز مي‌گذرانيد و گاهي چيز مي‌نوشت و اوقاتي به مأمورين شهرباني درس فقه مي‌داد و كسي كه يادداشت‌هاي مدرس نزد او مانده است، از شاگردان آن مرحوم بود.
اين بود احوال مردي بزرگ كه به سخت‌ترين احوال او را در زندان نگاه داشته بودند و حتي نان و ماست را هم درست به او نمي‌دادند! همه مي‌دانند كه مدرس در اواخر قليان نمي‌كشيد و به چاي هم معتاد نبود و غذاي او غالباً نان و ماست بود.
بايد ديد با اين مرد قانع چه رفتاري مي‌كردند كه با آن استغناء مناعت و اين نخوت و قناعت، نامة محرمانه‌اي را توسط يك نفر از آن امنيه‌ها به مشهد نزد آقاي حاج شيخ احمد بهار نوشته و از بدي معيشت خود شكوه كرده است! نوائي مي‌گويد: «من به ديدن او به خواف رفتم. يك چشمش نابينا شده و موي سر و ريشش دراز و ژوليده و پشت او خميده بود. به تهران گزارش دادم، امر كردند سلماني برود و سر و صورتش را اصلاح كند!»
آيا چنين مردي بزرگوار كه نُه سال زجر ديده، پير شده و نابينا گشته و 73 از عمرش گذشته، چه خطري داشت؟ كجا را مي‌گرفت؟ اگر هم او را رها مي‌كردند، مگر چه مي‌كرد! چرا به او نان نمي‌دادند؟ چرا او را به حمام نمي‌فرستادند؟
مي‌گويد: گزارش دادم كه: «اين شخص خطرناك نيست»؛ اما خدا عالم است كه راست مي‌گويد يا نه! تنها وضع بدبختي مدرس را بدون شك از خود نساخته است؛ زيرا مسموعات ديگر اين سخن نوائي را تأييد مي‌نمايد.
مدرس در قرية «روي» از قراء خواف در سراچه‌اي ويران كه دو درخت توت و يك دو اتاق گلي نيمه‌خراب از يك سلسله عمارات قلعه ارك قديم باقي مانده بود، زنداني بوده است. هرچند گاه موكلان او را از كارمندان آگاهي تا امنيه عوض مي‌كردند، ولي مخارجي منظور نشده و تا قريب يك سال تكليف معلوم نگرديده بود و ماهي پانزده تومان چنان كه اشاره كرديم، بودجه اين جمع را مالية وقت مي‌پرداخت.
گناه مدرس نصايحي بوده كه به شاه مي‌داد و تاريخ قضاوت كرد كه حق با او بوده است. آيا سزاوار بود به اين جرم او را در سر گذر گلوله‌باران كنند و چون نمرد، او را هشت سال با گرسنگي به زندان افكنند و باز چون نمرد، او را بدان وضع فجيع بيندازند و زهر بخورانند و بعد خفه كنند؟!

 

اطلاعات


ارسال نظر
نام
ایمیل
متن
ارسال
تازه ها
پربازدید
مقالات مربرط
مروری اجمالی بر تطور فقه فتوایی
سیّد جعفر کشفی دارابی بروجردی (1189-1267ق) : سید حجّت کشفی
اشتباه تنقيح المقال درباره مدفن فخرالمحققين
ميرزا محمد تقى شيرازى قدس‏ سره (م 1338)
ذکر شریف "یا فاطمه" سلام الله علیها
آيه‏ اللّه‏ ميرزا محمد حسين نائينى قدس ‏سره (م 1355)
ناراحتى حضرت زهرا عليهاالسلام
ابعاد شخصيت شيخ انصارى
یادنامه مرحوم حضرت آیت الله محمد واعظ زاده خراسانی
انتشار شماره 11- 12 کتاب شیعه
شماره ششم کتاب شیعه منتشر شد .
حكيم جهانگيرخان قشقايى قدس ‏سره (م 1328)
سید صدرالدین صدر
شيخ محمد فاضل شربيانى قدس‏ سره (م 1322)
الصحف المطهره منتشر شد
سرگذشت ميرزا صادق آقا به قلم واعظ خيابانى
‌فضل بن شاذان در «‌الكافی»
ماجراى ملاقات با محمدرضا شاه
آیین گرامیداشت حجت الاسلام علی صدرایی خویی
انتشار کشف البراهین؛ جدیدترین اثر کلامی ابن ابی جمهور
شاگردان میر فندرسکی
ملاّى سى سال قبل، به درد امروز نمى‏ خورد
تأسیس الشیعة الکرام لفنون الإسلام
نگاهی به فعالیت های پژوهشی موسسه کتابشناسی شیعه
يكي از عجايب عصر!
رضا مختاری
دسترسی به متن کتابهای نرم افزار مکتبه اهل بیت علیهم السلام
عبد الحسین طالعی
جرعه ای از دریا جلد اول| مقالات آیت الله شبیری زنجانی
قربان مخدومی
ترجمه های صحیفۀ سجادیه به زبانهای غیر فارسی / سید امیر حسین اصغری
همایش بزرگداشت علامه سید هبة الدین شهرستانی در دانشگاه کوفه + تکمیلی
اجازه سید حسین موسوی خوانساری به میرزای قمی و تذکر یک اشتباه | محسن صادقی
نامۀ آية‏اللّه‏ العظمى مرعشى نجفى به استاد سعيد نفيسى / عبد الحسین طالعی
علی اکبر زمانی نژاد
یادداشتی به قلم آیت الله خویی درباره تشرف شیخ محمد شوشتری کوفی
آیت الله سید محمد نبوی عالم سرشناس دزفول دعوت حق را لبیک گفت
اسرار الصلاة شهيد ثانى رحمه‏الله | علی اکبر زمانی نژاد
فهرست نسخه های خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامی 31 / از ابوالفضل حافظیان بابلی
احسان الله شكراللهی طالقانی
ابوالفضل حافظیان
بازدید مقام معظم رهبری از غرفه موسسه کتاب شناسی شیعه در نمایشگاه مشکات
مشروع ‏الموسوعة الكبيرة حول‏ التراث المكتوب للشيعة أوالوسيلة إلى تصانيف الشيعة
نامه هایی از و به مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی / به مناسب سالروز درگذشت دکتر شهیدی
سندی منتشر نشده از آیت الله خویی در دفاع ازانقلاب اسلامی مربوط به 48 سال پیش
گزارشی از عملکرد 6 ماهه موسسه کتاب شناسی شیعه
تحقیق و انتشار نهج‌البلاغه از روی کُهَن‌ترین نسخه‌های موجود
به مناسبت در گذشت دکتر محمود فاضل
سندی نو یافته به خط مبارک شهید ثانی (ره) درباره خاندان شهید اول و علمای جبل عامل
بزرگترین کتاب‌شناس قرن اخیر +تصاویر
نمایش فایل های ویدئویی
ابتدای سایت | Back to top